مهربانی بزرگوار و بسیار باشعور گله کرده بود که چرا وبلاگ را زود به زود به روز نمی کنم.حق دارد.من پیش از این بسیار در به روز کردن جلد بودم.اما انچه مرا از درون تهی می کند خستگی و نا امیدی است که جانم را لبریز کرده است .هنگامی که به وبلاگهای دیگران نگاه می کنم که چگونه شادی را در تارنمایشان تکثیر می کنند بسیار خوشحال می شوم و به خودم که می رسم در می مانم.به خاطر همه مهربانی های بی دریغی که بر جانم ریخته اید می کوشم زود به زود به روز شوم اما یک مشکل هم هست و ان کار طاقت فرسای تیرماه من در اداره است که نفس بر است و طاقت سوز.برای انکه مهربانانی که بر بنده بیش از اندازه محبت دارند بدانند که من بیش از انچه گمان می کنند خوانندگان وبلاگم را دوست دارم و خدای را سپاس میگویم که همه انان دوستان دیده و نادیده منند یک غزل مثنوی تقدیم حضورتان می کنم همراه با یک اقیانوس دلتنگی.
تا غزل صداقت از چشمه ی تو مکیده ام
نسل اصیل تاک را از لب تو چشیده ام
اسم تو را که خط زده ؟ فتنه شهرزاد من!!!
نام تو را که می برد؟ از دل و جان و یاد من!!!
ادامه شعر را با کلیک بر روی ادامه مطلب بخوانید
تا سترد ز یاد ما واژه عشق و داغ را!
دست سیاه مدعی رگ زده قلب باغ را!
خم شدم و ندیده ای خنجر پشت قامتم
هر چه زنی بزن بزن بسته دست عادتم
کنده به گرده ام درشت ، رهگذری پیام تو
هرزه دراست باغبان ،حذف کند سلام تو؟
تا که صدات می کنم گوش بنفشه می کشی
تا که نگاه می کنم باز تو نقشه می کشی
باغچه ام که تف زده، اینه ام ، شکسته تر
کوله ی مرگ دیده ام ،زخم چشیده ،خسته تر
بس که نگاه کرده ام سیب سپید کال را
ثانیه ها شمرده ام تشنگی خیال را
چرخ زنان به ظهر تب، تشنه ی جرعه ای امید
بس که سیاه دیده ام رفته ز یاد من سپید
|