تقدیم به تنهاترین تنهای از تنها گریز
خاتون قصه های همیشه طلائیم
آنجائیم هنوز،مخوان از جدائیم
پروانه های عاشق آبی نبرده اند
از یاد ، نام و عشق تو را گر فسرده اند
اغوش گرم توست پناهی که جسته ایم
اواز نرم توست پناهی که جسته ایم
برای خواندن بقیه شعر ادامه مطلب را کلیک کنید
بانوی خاطرات همیشه سپید من
گرمی فزای بستر سرد امید من
دور از تو بوده ایم و هماغوش جان تو
ما را به خود بخوان دل و جانمان از ان تو
حق می دهم به تو که چنین خشمگین روی
بر ما نگاه تند بدوزی و رد شوی
امشب منم نشسته به دیدار خاطره
ان قاصدک منم سر دیوار خاطره
از ما گذشت روز سپیدی ندیده ایم
از ما گذشت خوشه زردی نچیده ایم
بر ما گذشت سردی روز و سیاه شب
بر ما گذشت تلخی اب و غبار تب

ما را به چشم رانده ز درگاه خود مخوان
ما سینه سرخ نام توایم ای شراب جان
خاتون بیشه ها و قرق های تو به تو
پا بر تنت نهاده و گشتیم کو به کو
امشب مرا چه کس به کنار تو می کشد
این خسته را چه کس به قرار تو می کشد
یادش به خیر خلوت ان کوچه باغ ها
آواز غوک،شرشر اب و کلاغ ها
در پیچ کوچه باغ دو دلداده مست هم
دستی به زلف برده و دستی به دست هم
یادش به خیر اتش سوری چه تیز بود
پیش تو هر چه بود همه خرد و ریز بود
یادش به خیر کرده به سر چادری ز برف
ان دشت ها ؛مزرعه ها ،دره های ژرف
یادش به خیر خرمن پر بافه های زرد
ان کوچه های خاکی پر از غبار و گرد
یادش به خیر صبح نخستین مدرسه
درکوچه های الفت دیرین مدرسه
الفت؟چه الفتی؟نفس گرم زندگی
درسش ؟گریز بود ز پستی و بندگی
ایین عشق بود فروزان به شام و روز
تدریس مهر بود به اواز و ساز و سوز
گویی چکیده بود ز چشمش شراب ناب
الفت؟چه الفتی؟گهری در زلال اب
یادش به خیر خلوت ان سایه سار ها
یادش به خیر پونه و سار چنار ها
یادش به خیر چیدن گندم به ظهر داغ
یادش به خیر کپه اتش میان باغ
یادش به خیر تاب تن گندمان تو
شیرین تر از عسل سخن و گفتمان تو
رفتیم و ماند حسرت ایام کودکی
حالی خوشم به خاطره و نام کودکی
ما را بساط سوته دلی ره نشین نکرد
ما را نیاز و عجز رهین کمین نکرد
ما با تو بوده ایم سپیدارسان عزیز
ما با تو مانده ایم در این خاکدان عزیز
ای تو نشان سبز حیات و امید ما
از تو گرفته ایم نشان سپید ما